ای یکه سوار شرف ، ای مردتر از مرد
بالایی من ! روح تو در خاک چه می کرد ؟

می گفت برو ، عشق چنین گفت که بشتاب
می گفت بمان ، عقل چنین گفت که برگرد
دیروز یکی بودیم با هم ، ولی امروز
تو نورتر از نور و من گرد تر از گرد
یک روز اگر از من و عشق تو بپرسند
پیغمبرتان کیست بگو درد ، بگو درد
ای سرخ تر از سرخ ! بخوان سبزتر از سبز
آن سوی ، درختان همه زردند ، همه زرد
ای دست و زبان شهدا ، هیچ زبانی
چون حنجره ات داغ مرا تازه نمی کرد . . .
برچسب:
نویسنده: پارسا کاشفی